Sunday, August 28, 2005

 

یک یادداشت خیلی کوتاه

یا هو
شاهرخ عزیزم سلام
تو می دانستی از همجنس بازی و همجنس بازها همیشه متنفر بوده ام. اما حالا که فکر می کنم می بینم مزه لبهای زن پا کوتاه و چاقالوی همسایه زیاد هم بد نیست. این را دیشب از مزه لبهای تو فهمیدم. پس جان تو و جان بچه ها
خداحافظ .... تو.

Sunday, July 24, 2005

 

آخرش که چی حالا؟

آخرین تکه پنبه را می تپاند توی آخرین سوراخ. می ایستد. با دستهای دستکش پوش عرقش را می گیرد. داد می زند: این آماده ست بیاین ببرینش.برمی گردد. عینک ضخیمش را روی بینیش جابه جا می کند می گوید:
تو کی اومدی؟ خیلی وقته؟ چرا صدام نکردی پس؟
می خواهم بگویم زری چقدر فرق کردی. بزرگ شدی. از دهانم می پرد که: چه پیر شدی زری جان.خیره نگاهم می کند. می گوید: خب بچه آدمیزادم روز اول که به دنیا می آد یه روزشه . من از اولم تو قصه تو بیست بیست و پنج سالی داشتم. یادت رفته انگار. خب چه انتظاری..... دست پاچه می شوم. می گویم: نه منظورم اینه که. ... داشتم نگات می کردم. خیلی تیزو فرض شدی خدا رو شکر جا افتادی انگار. یعنی می خوام بگم دیگه نمی ترسی نه؟ دستکشهاش را در می آورد. راه می افتد به طرف در وررودی. دنبالش می روم توی اتاق کوچکی. می گوید: نه ترس که نه.... بشین برات یه چایی بریزم. ببخش اینجا دیگه وسیله پذیرایی فقط چای داریم ... اما هنوز شبا تا صبح خواب می بینم دارم مرده می شورم.می دونی راست می گفتن مرده ها که ترس ندارن... لبخند می زند... از زنده آدم بیشتر باید بترسه انگار نه؟ خب تو چی کارا می کنی؟ شنیدم شوهر کردی آره؟لیوان چای را به دستم می دهد. می گویم: آره . یه دو سالی می شه. راستی تو از کجا فهمیدی؟ زل می زند به دستهام. . می گویم: ای بابا چه خنگم منم. حلقه به این گندگی و... می گوید: چرا دستات می لرزه ؟ تو که دیگه نباید.... شایدم چایی دلت نمی خواد هان؟ می گویم: نه بابا زری. توهم ها. دستای من که همیشه.. می خندم...تو انگار بیشتر یادت رفته منو زری جانم.از توی کمد فلزی کوچک کنار اتاق سفره گل داری بیرون می آورد. می گوید: خوب موقعی اومدی . بیا اگه بدت نمی آد یه لقمه بخور..خب دیگه چه خبر؟ شنیدم کم می نویسی هان؟ .. شوهرت؟.. می گویم: نه بابا زری جان اون خودشم اهل نوشتن و این جور حرفهاست. نمی دونم. راستش دیگه نمی تونم. یعنی نتونستم آدمی مثل تو گیر بیارم. می دونی؟تکه نانی توی دهانش می گذارد. به حرفهام گوش نمی دهد.چای را هورت می کشم. هنوز دست پاچه ام انگار.می گویم: خب زری جان من برم دیگه . اگه کاری چیزی داشتی بازم صدام می کن. می آم.چشمهاش را ازگلهای سفره می گیرد. می گوید: ا به این زودی. خب آره ... باشه. خوب کردی آمدی. راستی گفتی دیگه نمی نویسی هان؟ خوبه. بلند می شود. یک قدم می آید جلوتر.می گوید: راستش صدات کردم برای این که.. تو رو خدا بدت نیاد از حرفم ها... اصلا ولش .دستهاش را می گیرم توی دستم. . می گویم: نه زری جان بگو. می گوید:راستش می خواستم بگم. اصلا ولش . ننویس بچسب به زندگیت. اصلا برای چی این آدمها رو می آری و می بری. هان؟ فکر کن. چی کارشون داری بالاخره یه جوری می شه دیگه هان؟ یعنی می آری این بنده خداها رو بعد که کارت تموم شد باهاشون ولشون می کنی به امان خدا.دستهام شل می شود انگشتهاش را قفل می کند توی انگشتهام. می گوید: ببین خب که چی؟ یکی می شه شاعر قاتل و یکی می شه خائن و یکی هم مثل من. اصلا مرده شوی این زندگی رو هم برد. که چی؟ارزش نداره که. البته تو هم که تقصیر نداری. تو ننویسی یکی دیگه . بازم گاهی موقعها می گم خوب شد که لااقل آدم تو شدم. کم کمش اینه که سر می زنی بهم یه وقتایی. اما ببین منو ول کردی وسط این قبرستون... خدا شاهده نه که ناشکر باشم ها نه هر چی باشه از بدبختی بهتره اما بالاخره خدا روزی رسونه یه طوری می شد دیگه نه؟ مثلا همین مرده که دارش زدی توی نوشته آخرت رو ببین.... هاج واج نگاهش می کنم. می گویم: تو اونو از کجا می شناسی مگه؟ می گوید: آره اوردنش اینجا از دم پپنجره دیده بود منو شناخته بودم انگار .. صداش را پایین می آورد. می گوید: از لای دستا در رفته بود اومده بود زیر دسته من. بنده خدا سوخته پوخته. می گفت اونروز وقتی هی سیگار دود می کرده و بعد این چه می دونم زهر ماری رو ، عرق رو سر می کشیده خوشحال بوده که یکی از آدمهای تو شده. اما بعد که اون صندلی رو اوردی گذاشتی وسط اتاق اونم که نمی دونسته چی کار کنه می ره وایمیسه اون بالا و ... بعد هم که اون آتیش سوزیو... می دونی من فقط به حرفهاش گوش کردم هیچی نگفتم آخه خیلی دلخور بود.و هی می گفت آخه چرا سوختن؟خوب اون دارو طناب یعنی بسش نبود؟ می دونی اگه یه موقع دیگه بود بهش می گفتم که... که وضع من از اونم بدتره لااقل اون تکلیفش معلومه . اما من چی ؟ وسط این برو بیابون ولم کردن....... سرم گیج می رود.می گویم: باشه زری جان من حالم بده. دیگه نمی نویسم. قول. اما بذار الان برم دستهام را ول می کند. می گوید ببخش . می دونستم دلخور.... میگویم: نه عزیزم کار داشتی صدام کن بعدا خوب؟ هولکی گونه نم دارش را می بوسم. راه می افتم که بروم. می گوید: ببین بنویس مثلا آدم توی کافه ای چیزی باشه که بد نیست هان؟ قدمهام را تند می کنم. خودم را بیرون می اندازم. آفتاب توی چشمهام می خورد. بوی باران و غروب وسط ظهر تابستان به مشامم می خورد. به پشت سرم نگاه نمی کنم. صدای فریاد می آید:آی خواهرم آی.
. .

Thursday, July 21, 2005

 
ياهو
من فكر مي كنم تختخوابهاي دو نفره بدترين ساخته ي آدمهاست
گاهي كه خواب يكي به خواب ديگري مي رود كابوسها هم دردسر ساز مي شود.مثل تمام روياهاي شيرين

 

جهنم...به جهنم

ياهو
زن گفت: خيلي گرمه . خيلي. فكر كنم خدا داره آماده مون مي كنه واسه جهنم.
راننده تاكسي گفت: جهنم. به! جهنم چيه خانوم جون؟ مگه چي كار كرديم؟ مرگ مثل خوابه. انگار كه بخوابي و بلند نشي. بهشت و جهنم هم مثل خوابيدن آدماست. كابوس مي بيني يا خواب خوش. آره آخرش اينه . همينه خانوم جون.
من گفتم: مي دونيد توي يه جايي خوندم خوكها به لحاظ فيزيكي نمي تونن آسمونو ببينند.جالبه نه؟
زن خودش را باد مي زند.
راننده تاكسي عرقش را مي گيرد. آه مي كشد.
من...... من خوابم مي آيد.

Saturday, July 16, 2005

 

مردن يا نمردن مسئله..... مسئله اي نيست

يا هو
صبحها كه از خواب بيدار مي شوم به تمام مرده هاي دنيا حسوديم مي شود. شبها اما، چشمهام را كه مي بندم عميقا مي ميرم.
تمام مرده هاي دنيا برايم پشت چشم نازك مي كنند.

 

دیدارمان به قیامت

یا هو
دراز می کشد. سیگار دود می کند. با انگشت شست پای چپ روی پای راستش را می خاراند.قاشق ماست و خیار را در دهانش فرو می کند. لیوان عرق را سر می کشد. موهای سبیلش را می مکد. سیگار دود می کند. روی صندلی می ایستد. طناب حلقه شده را دور گردنش می اندازد. پایین می پرد. پاهاش در هوا تکان تکان می خورد. سیگار از بین دوانگشتش روی فرش می افتد. دود غلیظی از دیوار ها و پشت بام خانه بلند شده است. روزنامه را می بندم. به ساعتم نگاه می کنم. خاکستر سیگار را می تکانم توی زیر سیگاری. امروز قرار مهمی داشتم.

Saturday, June 18, 2005

 

سه نقطه

یا هو
هفت هشت سال پيش بود . هر جا که ميرفتم بوی اسپند به مشامم می خورد. همان روزها کسی گفت: "به گمانم تو نظر کرده ای چيزی هستی. نمازت را ترک نکن"..
امروز صبح از کنار هر در و کوچه و پس کوچه ای که می گذرم بوی آرد تفت شده در ماهیتابه به مشامم می خورد. جایی ته سينه م تیر می کشد. امروز دیگر نماز هم نمی خوانم.
یک خبر.
امروز 28 خرداد 1384 دکتر محمود احمدی نژاد به دور دوم ریاست جمهوری را یافت"

Tuesday, June 14, 2005

 

باطل شد

يا هو
شناسنامه ام را مي گذارم روي دستگاه كپي. دكه را كه فشار مي دهم ، كاغذ سفيد از ميان نورها بيرون مي ريزد. بر مي دارمش. مهر سياه" باطل شد" سياه تر مي زند. لاشه بليط را اينبار مي گذارم روي دستگاه و دكمه را.... . من عادت دارم از همه اسناد مهم كپي داشته باشم. تصوير بليط كچ شده روي سفيدي كاغذ از ميان نورها پيدا مي شود.
من ديشب ساعت 19 و 20 دقيقه عصر پرواز داشته ام.

Sunday, June 12, 2005

 

جام جهانی سلام

يکی گفت: گل
يکی ديگه گفت: گل
ده تا.... صد تا.... هزارتادیگه داد زدند : گل گل گل گل گل گل
.پسر بچه گل فروش از خواب پريد

 

آخر خط، نقطه سر خط

يا هو
گاهی همينطورهاست که تمام می شود. در چرخش شيشه کوچک کف آلود داغ سرد مات ..... ماشین لباسشويي در درزهای کهنه شلوار جین
فففففففففففففففففففف
.......سه شنب ...تابستان 137... من و آناهیت.. ومح.... و روزبه..سینما کانون. فیلم کیسه برن...چقدر.... بود که دستهای........
لاشه بلیط چروکیده بین انگشهات پودر می شود

This page is powered by Blogger. Isn't yours?